هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶
خانه » خدیجه صفالومنزه » هبوط در مه

هبوط در مه

هبوط در مه

اثر جدید خدیجه صفالومنزه (عاتکه )

هبوط در مه

✍نگاه پیرزن خیره مانده بود به عکس فرزندش که پوشیده در لباس رزم لم داده بود توی قاب عکس چوبی.
قطره ای اشک،از گوشه ی چشم چروک خورده اش به روی گونه اش لغزید وپایین آمد.سفره ای کوچکی انداخته بودو طبق عادت همیشگی درآن سوی سفره درست درمقابل عکس قاب گرفته پسر،استکانی چای گذاشته بود.چای سرد شد.
یخ زد. اما عزیزدردانه اش از راه نرسید.نگاهش درست شبیه گره های تودرتوی شالی که با تمام مادرانه گیهایش با عشق به نازدانه اش بافته بود،گره خورد به ساعت و یاد همه ی ساعت هایی افتاد که منتظرقطع شدن تب دلبندش بود.
دکتر گفته بود تبش که بالارفت،این قرص را هر شش ساعت بخورد،تا تب قطع شود.
ناخودآگاه به گذشته برگشت.
به۷سالگی پسرش،به روز اول مهر،
روزی که برای اولین بار به مدرسه می رفت،باچه ذوق و شوقی لباسهایش را اتو میکردوکتابهایش را مرتب در کیفش میگذاشت،میوه وانواع تنقلات.
همیشه اول مهر بوی خاصی داشت،بوی پاییز،بوی کاغذ کاهی،بوی نم نم باران،بوی خش خش برگهای رزدوقرمزونارنجی درپیاده روها…
اما چه فایده این تب لعنتی روز به روز بیشتر میشد و کاری جز دعا از دستش بر نمی آمد.دیگر داروها افاقه نمیکردند.دکترها نمیتوانستند کاری برایش انجام دهند.فقط آمپولی که در ایران نبود و باید از خارج کشور وارد میشد.
تا اینکه شبی قرار بود تعزیه ای در تکیه ی محل برگزار بشود.پسر را که در تب مثل کوره آتش میسوخت،به آغوش کشیدو به سمت تکیه راه افتاد.با مسئول برگزاری مراسم حرف زد تا فرزندش در گهواره علی اصغر(ع) بخوابد.

پایان مراسم رفت سراغ گهواره.دید دلبندش گوشه ی پارچه را کنار زده و با نگاهی خیره به تعزیه خوان ها، لبخند می زند.از همان جا علاقه ی پسرش برای تعزیه خوانی بیشترشد.انگارکه در عالم خواب و رویا قراری با آقا گذاشته باشد.هرسال در مراسم تعزیه خوانی شرکت میکردو هرکاری از دستش برمیومد انجام می داد .از چای پخش کردن تا بازی نقش طفلان دومسلم.

بعد از گذراندن مراحل کودکی و نوجوانی تصمیم داشت تحصیلاتش را در زمینه ی ادبیات و تعزیه گردانی ادامه بدهد.همه مخالف تصمیمش بودند و دوست داشتنداو رشته ی پزشکی را انتخاب کند.مادر تنها حامی او محسوب می شد.
هرشب رویایی با او بود که مدام تکرار میشد.تا اینکه روزی به واقعیت پیوست.رویایی که هرشب برسردوراهی نگهش داشته بود و عاقبت پس از جستجوهای فراوان، میان جاده ای کوهستانی که برگ درختان پاییزی ، به زیبایی طراحی اش می کرد،محقق شد. از این جاده ی زیبا که گذشت، به مکان نورانی و روحانی بین الحرمین رسید.مات و مبهوت شد.خشکش زده بود. اشک گونه هایش را غسل میدادوخیره به گنبد طلایی آقامانده بود که از خواب بیدار شد. اشک بر گونه هایش جاری بود.نمازش را خواند و سپیده که زد،با دخترعمویش که قرار ازدواج داشتند،تماس گرفت:”سلام عزیزم.آماده شودارم میام دنبالت بریم سوارکاری.”
میدانست اسم سوارکاری را بیاورد،نه نمی شنود.بخاطر همین برنامه ا ی ریخت که میان تفریح و خوشگذرانی،بهتر بتواند حرف دلش را بزند.
دختر عمو کلی ذوق کرده بود و مدام با کمانش ور میرفت .به محض اینکه از ماشین که پیاده شدند، کمان و تیر را برداشت و رفت سراغ اسبش.
میلادکه میدانست تا اسب و کمان باشد خدارابنده نیست،دست نگه داشت. وسایل را از ماشین بیرون آورد و دست به کار رو به راه کردن غذا شد.سفره را پهن کرد. نامزدش آهسته و آرام به سمتش می آمد. میلاد باخودش کلنجارمی رفت که چطورموضوع رادرمیان بگذارد.
نگاهی ازسر نگرانی به مریم انداخت و مِن مِن کنان گفت:
«-راستش از اداره امون خبر دادن که…
صدایش میلرزید.نگرانی داشت دیونه اش میکرد.
-مریم بانگاهی دل واپس وحرکات عجولانه اورا پاییدو گفت:”ازاداره اتون چی گفتن؟جونم داره بالا میاد،تو رو خدا حرف بزن…»
_:”بارفتنم به سوریه موافقت شده.بایدتا چندروز دیگه راهی بشم.”
باهزار جور مکافات متقاعدش کرد که باید بخاطر امتحان خودش هم که شده به این سفربرود.اینکه تمام زندگیش رابه علی اصغربدهکارست.الان وقت رفتن است برای کمک به حفظ حریم سرای عمه اش. برودوباجان ودل و از روی اخلاص و نگذارد گل دسته های حرمش مورد تجاوز داعشی هاقراربگیرد وتنهاتوقعش این است که کمکش کند تامادرش راحتتر با این قضیه کناربیاید.شاید هیچ‌وقت برنگردد.تنها خواسته وآرزویش شهادت است اما قول دادکه اگه برگشت تمام زندگیش فقط برای مریم ومادرش باشد.

#ادامه_داستان???

✍چند روز بعد مریم پس از اتمام کارش در بیمارستان،دیدن بیماران و چند جراحی سخت و خسته کننده به مطب رفت.هنوز چای اول را نخورده بود که منشی چندنفر را به داخل اتاق هدایت کرد.ازدوستان میلادبودند. خودشان را معرفی کردند و بعد از کلی مقدمه چینی ، بانگاه های نگران مِن مِن کنان گفتن:«راستش…مریم با نگاهی دلواپس و نگران پرسید:راستش چی؟
-:”ماباتصاویر ماهواره ای و اخباری که از دوستان به دستمون رسید متوجه شدیم بعد درگیری حلب و پاکسازی منطقه…
-صدای مریم میلرزید.داشت دیوانه می شد.
آخر هم طاقتش تاق شدو با عصبانیت فریاد زد:«بعد درگیری چی شده؟جونم داره بالامیاد.تورو خدا یکی حرف بزنه.»
مرد جوان،همان طورکه اشک گونه هایش را غسل میداد باصدای لرزان گفت:
«-تیم میلاد،تیم میلاد اینا…
-تیم میلاد اینا چی؟
برای نجات بچه ها میرن خان طومان…چه جوری بگم…میلاد…میلاد…
-میلاد چی؟

میلاد و بچه ها شهید شدن»
دست و پای مریم یخ کرده بود و مدام زیر لب میگفت:«خدایابه مادرپیرش چی بگم؟
-نفسش به خس خس افتاده بود و صداش درنمیومد.رنگ و رو به چهره نداشت.اشک امونش نمیداد.چشمانش سیاهی میرفت .نفهمید چه شد.وقتی چشم باز کرد، رو تخت مطبش بود.
– پیرزن همچنان در سوز وحشتناک زیر درخت تنومند نارون به انتظار پسرش نشسته تا باهمان لباس های رزم تعزیه خوانی،سواربراسبی سپیدبرگردد.آنقدرخودش رابر قاب چوبی عکس میکوبد تا پسرش بیاید و چشمهای کم سویش را بینا کندو زیر لب میگوید:«اینجاکه نیستی انگارگم شده ای.عطرحضورت فضارا پرکرده.باگلهای یاس و تن صدایت .”
که زیرگوشش میپیچد:«مادر،ای به قربان دستهای پینه زده ات،من به فدای خنده هایت…
همه وهمه در این خانه ی متروکه ی سرد و تاریک،سواربرپاشنه ی در،دربسترخواب،عشق تو بامن است و تنهایم نمیگذارد.»
قاب چوبی عکس رابه آغوش میکشد،ناله و فریادمیکند وبه زمین و زمان آه و نفرین میکند.تا اینکه با صدای در به خودش می آید وبه امید دیدن روی دلبندش با سر و روی آراسته در رو باز میکند،به امید دیدنش.اما…
بامریم که کاسه ی نذری حلیم به دست دارد روبرو میشود و در ناامیدی کامل می نشیند پای سفره و…
مادری که پای سفره خوابش میبردو غذای دست نخورده اش یخ میکند.

#خدیجه_صفالو_منزه ( #عاتکه)
#داستان_کوتاه
#موضوع_مدافعان_حرم

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. احسنت مهربانو

اخبار هنری
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است