گنج هائی که در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶
خانه » خدیجه صفالومنزه » چمدانی که هرگز باز نشد

چمدانی که هرگز باز نشد

چمدانی که هرگز باز نشد

اثر جدید خدیجه صفالومنزه (عاتکه )


✍ حالا از اون سفر فقط چمدان از جنگ برگشته ی پدرم مونده و یه خاطره ی بارونی پر از دلهره که منو از باز کردن تنها یادگاری پدرم محروم میکنه…
میخوام همه چیز مثل روز اولی که رفت دست نخورده باشه…

نمیدونم کی بود…!!!

خوابم برد تو همون زیر زمین کنار عکس بابام و چمدون قدیمی.

عکس بابام تو دستم بود…
زیر لب ذکر میگفتم ، بی توجه به چادری که خیس شده بود از اشکهایی که بخاطر دوری بابام میریختم.

فضای زیر زمین رو نوری احاطه کرده بود
سرمو که بالا گرفتم،مردی از جنس نور روبروم بود

دستاشو باز کرد
مثل بچگیام منو بغل کرد اغوشش بوی همون لحظه ها رو میداد.
یاد هفت هشت سالگیام افتادم…

با قصه هاش اروم خوابیدم…

وقتی بیدار شدم
بابای مهربونم رفته بود…

از زیر زمین که اومدم بیرون همه خواب بودن.
آروم و بی صدا رفتم اشپزخونه زیر سماور رو روشن کردم.
رفتم از سر کوچه امون از مش سلیمون دوتا بربری دو رو خاش خاش گرفتم اومدم چای رو درست کردم داشتم سفره رو آماده میکردم که مامانم از راه رسید تموم ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم همین طور که داشت به حرفهام گوش میداد دیدم گونه هاش خیس شده ، اشکهاشو پاک کردم …
صبحانه رو خوردیم ، مامانم پیشنهاد داد که بریم جمکران منم بی برو برگردد قبول کردم یکساعته بار و بندیل رو جمع کردیم ، خودمون رو به ترمینال رسوندیم یه بیلیت گرفتیم راهی شدیم.
اخه به خواسته ای بابام مزارش اونجا بود بعد زیارت و دعا و نماز خوندن رفتیم سر مزار بابام کلی باهاش حرف زدم از دلتنگی هام گفتم از گریه های گاه وبیگاه مامانم ، خلاصه کلی درد و دل کردیم باهم. سرمو که بالا آوردم چشمم به غروب اسمون افتاد باید برمیگشتیم تووو خلوت خودم یاد اقا افتادم …
پر از دلشوره بودم ضربان قلبم تند تند میزد.
انگار که همین الان اینجا باشه دیگه چیزی رو نمیفهمیدم ، مثل اینکه از عالم زمینی بریده باشم به سوی اسمون ها پر بکشم ، اکسیژن بهم نمی رسید احساس خفگی میکردم …

تو راه برگشت قم به تهران بودیم، اونقدر خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد
یه دفعه از خواب بیدار شدم
خوشحال شدم که هنوز فرصت دارم بخوابم آخه کلی راه مونده بود تا برسیم. من عاشق این اتفاقم که از خواب بیدار بشم و ببینم هنوز وقت دارم بخوابم، مخصوصا تابستون باشه کولر روشن و ماشین سرده سرد ، نور خورشید هم بیفته رو صورتت
چشمامو بستم دیدم که بابام پیش منه، اما این بار واقعی واقعی تو خونمون …
اصلا باورم نمیشد ، فکر میکردم خواب باشه
اما خواب نبود بی اختیار گفتم چیزی میخوری گفت اگه باشه اره رفتم اشپزخونه یه چیزی درست کنم

همه اش استرس داشتم تو هول و ولای این بودم که الانه بره دوباره سرمو چرخوندم هنوز همون جا بود داشت کتاب میخوند ، بالاخره غذا اماده شد و صداش زدم بابایی جونم بفرمایید شام بیا ببین که دخترت چه کرده …
بابام:جون دلم ، ناز دانه ی بابا ، ببین چه کرده ، چه بوی راه انداخته، بوش همه جا رو برداشته
به به چقدر خوشمزه است …
بعد شام ظرفا رو شستم و یه لیوان آب هویج بستنی درست کردمو رفتم پذیرایی کنار بابام نشستم مشغول خوردن بودیم
مامانم هنوز نیومده بود خیلی نگران بودم که یه دفعه بابام پرسید چرا اینقدر مضطربی؟ بی معطلی گفتم بابا جونم هنوز مامان نیومده دیر وقته معلوم نیست کجا مونده …
بابام گفت دختر بابایی اینکه نگرانی نداره مامانت نمیتونه بیاد.
گیج شده بودم سر از حرفای بابام در نمی اوردم که کم کم ماجرا رو خودش توضیح داد گفت باید بریم جایی، تعجب کردم و گفتم این وقت شب کجا بریم …
گفت اماده شو خودت میفهمی ، منم زود شال و کلاه کردم و راه افتادیم …
تو جاده بودیم ، همه جا بود، ترافیک بود تا اینکه رسیدیم به جایی که تصادف شده بود یه اتوبوس چپ کرده بود
دلهره داشتم نمیدونم چرا بخاطر ازدحام جمعیت از ماشین پیاده شدم

بابام هم خودشو به من رسوند مادرمو دیدم که گذاشتن تو امبولانس زخمی شده بود از سرش خون میومد هر کاری کردم بابام نذاشت منم سوار بشم هاج و واجدمونده بودم اونطرف خیابون روی تعدادی از مسافرایی که فوت کرده بودند ملحفه انداخته بودند هنوز مات بودم که یه شال قرمز شبیه چیزی که سر خودم بود قاطی اون جنازه ها دیدم بی اختیار به سمتش رفتم و باد ملحفه رو کنار زد
یه دختر شبیه خودم… نه عین خودم مثل سیب از وسط نصف شده نفسم بالا نمیومد حال عجیبی داشتم هم خوشحال بودم هم ناراحت هم باور میکردم هم انگار میدیدم

#مرگ_هیچ_وقت_خبر_نمیکند
#موضوع_مرگ
#خدیجه_صفالو_منزه ( #عاتکه )
#داستان_کوتاه

امتیاز 4.50 ( 8 رای )

اخبار هنری
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است